بیرانوندها
به وب سایت بیرانوندهاخوش آمدید
آرشیو وبلاگ

تاریخچه و متن اصلی ترانه لری دایه دایه

همانطور که قبلا در متن ترانه لری دایه دایه :   دایه دایه مشهور ترین ترانه لری است که در مقام « سه پا » خوانده و اجرا می گردد.

کلمه «دایه» در لری میان کوه و بالاگریوه (بخش وسیعی از میان کوه لرستان که شامل ایل های میر ، پاپی و دریکوند می باشند شامل طوایفی چون : بهاروند، کرد علی وند ، نجف وند ، کریف وند ، زینی وند، شلووند جودکی و ساکی اند) به معنی « مادر » می باشد و چون سر بیت و برگشت و ترجیع این ترانه حماسی با این نام است لذا در لرستان این مقام موسیقی نیز به نام « مقام حماسی دایه دایه » مشهور شده است .

در جنگ اول جهانی (سال های ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ میلادی یا ۱۲۹۵ تا ۱۲۹۷ خورشیدی) که روسها بعنوان متحد انگلیس وارد ایران شده بودند ، در منطقه لرستان تا بروجرد و بخش هایی از غرب کشورمان پیش آمدند . گفته می شود روزی یکی از افسران روسی در بروجرد به یکی از زنان رهگذر که از کوچه ای گذر می کرده ، قصد بی حرمتی داشته است که اهالی لر شهر به دفاع از زن همشهری خود برخاسته و مانع از اجرای این عمل شنیع می شوند . پخش این خبر در لرستان در بین سران ایل ها و طوایف پیش کوه و پشت کوه سبب تحریک افکار عمومی الوار جهت هم پیمانی با یکدیگر با هدف بیرون راندن روسها از منطقه لرستان می شود و لرها موفق می شوند در نبرد و درگیری های مختلف قوای روسیه را تا قزوین مجبور به عقب نشینی نمایند. در درگیری مردم لرستان با روسها طوایفی از بیرانوند ، بالا گریوه و سگوند حضور فعال داشته اند .

در بخشی از ترانه دایه دایه ، آنجا که می گوید « نازی تو سی بکو جومه ورته » منظور از نازی خانم نازی بیرانوند مادر فاضل اسد خان از زنان متهور لرستان است که هر دو فرزندش از مردان شجاع منطقه بوده اند . برخی نیز منظور از نازی خانم را منتسب به دختر حاج عالی خان سگوند و همسر علی مردان فیلی می دانند و معتقدند ترجیع بند « دایه دایه وقت جنگه » از دهه ۴۰ به بعد به جای این بیت بکار رفته است که « علی مه خون علی مه خون ا خدا مردم دی زندون » و منظور از «مه خو» همان محمد خان فیلی فرزند علی مردان خان والی بوده که جهت جنگ و نبرد و آوردن غنایم به بدرآویی در خاک ایلام می رود و در آنجا اختلاف و درگیری با همراهانش که از بستگانش بودند منجر به قتل محمد خان فیلی فرزند علی مردان خان والی می گردد .

در منطقه ازنا لرستان به ترانه دایه دایه ابیات زیر را نیز افزوده اند که :

عروس و ناز بیا منجول و بازی

قیتل بوه سی بپوشید سی کر نازی

هرچن دم قن و چای سی روز تنگی

درویش خدانشناس نون تفنگی

نمنه شنگ دو قطار تیر د تفنگم

دسم شل و چشم کور وا تیرکه که ونم

نازی تو سی بکو جومه ورته

گیر کرده دو کوهسو شیر نرته

اسب عروس با ناز و منجول با بازی بیا

خانواده پدر خان سیاه بپوشید برای پسر نازی

اگرچه قندو چای ام را برای کمک بخشیدم

اما درویش خدانشناس گلوله ای هم شلیک نکرد

نه گلوله در قطار و نه تیر در تفنگ نمانده

دستم شل و چشمم کور با این شلیکم

نازی لباس مشکی تو تنت کن

که شیر نرت در کوهستان گیر افتاده است

 

عروس و منجول = نام دو نژاد برتر اسب در لرستان است که گفته می شود محمد خان فیلی نیز در اختیار داشته است . در لرستان رسم بر آن بوده که اسبان متوفی و خانواده او را در گذشته بصورت کتل (kotal) سیاه پوش می کرده و تفنگ و زین را نیز واژگون می نهادند . این رسم از آداب و سنن بسیار کهن ایرانیان است .

قیتل (ghytal) = به مجموعه خانواده و کارگزار وابسته به خان یا بزرگ ایل گفته می شود.

 

 

در هر صورت تصنیف دایه دایه از زبان پسر نازی خانم برای مادرش خوانده می شود . ضرب آهنگ ۸/۶ است و سر بیت یا ترجیع بند ترانه تکراری است و اشاره به دو نفر از رزم آوران لر است . طی سالیان گذشته علاوه بر تغییر سربیت این تصنیف ، پیش از اجرای مقام ضربی دایه دایه و یا در فاصله هر دو بیت در وصف جنگ ، یک یا دو بیت از منظومه خسرو شیرین نظامی را نیز در مقامی به همین نام می خوانند و سپس آهنگ ضربی ادامه می یابد . لذا تصنیف دایه دایه امروزی از تلفیق زیبای دو مضمون عاشقانه های نظامی و ترانه ضربی حماسی شکل گرفته است متن زیر تصنیف تغییر یافته ترانه دایه دایه است که همین متن نیز پس از انقلاب مجددا به متن دیگری تغییر یافت که شرح آن پیشتر در مطلب شماره ۸۱ در بخش متن ترانه های لری حضورتان تقدیم شده بود :

متن لری

ترجمه

حیف خوم سی بیرنون د عهد مردو

د وروگرد چول می کرد تا تخت تهرون

لرسّو و کردسون و بختیاری

بیرانون تفنگ ونه سکون سواری

هم یدالله شیر جنگی هم نصرالله خان رنگی

چه کشیم چه زخم داریم چه مین میدو

دایه دایه وقت جنگه

تفنگه بالا سرم پرش فشنگه( د شنگه)

یدالله گوت نصرالله شونکنی کی

ورم رو، پشتم کمر جا جنگو نی

یدالله گوت ملتی کی هی وگیره

تو و توپت جنگ کنی مه وی سه تیره

دایه دایه وقت جنگه

تفنگه بالا سرم پرش فشنگه( د شنگه)

آساره د آسمو و ماهی د آووه

مردان خان بیرانون منی قصووه

یدالله و نصرالله دو باز بالدار

دووه سن سی تفنگیا تا پاپی خالدار

د قلا کرده و در شمشیر و دسش

چی طلا برق می زنه لغم اسبش

بیرانوند و باجلاوند بالاگریوه

سی هزار سوار دارن سی هر چه دیوه

هم یدالله شیر جنگی همه نصرالله خان رنگی

چه کشیم چه زخم داریم چه مین میدو

 

حیف من برای بیرانوند که در زمان خان مردان

بیرون میراند دشمن را از بروجرد تا به تهران

لرستان و کردستان و بختیاری

بیرانوند ها شلیک می کردند وسگوندها سواری

هم یدالله شیرجنگی و هم نصرالله خان سنگین

چه بکشیم و چه زخمی بشیم چه وسط میدان

مادر مادر وقت جنگه

تفنگ بالای سرم پر از فشنگه

یدالله گفت ،نصرالله شانه ات را کوتاه نکنید

روبروم رودخانه و پشتم کوه نمیشه جنگید

یدالله گفت ای مردم گوش کنید چی میگم

دشمن با توپ می جنگه و من با این سه تیرم

مادر مادر وقت جنگه

اسلحه بالای سرم پر از فشنگه

ستاره تو آسمون و ماهی تو آبه

مردان خان بیرانوند انگار قصابه

یدالله و نصرالله چون دو باز بالدار

دویدند برای تفنگ ها تا پاپی خالدار

از قلعه بیرون اومد شمشیر به دستش

چون طلا برق می زنه لگام اسبش

ایل بیرانوند و باجلاوند و بالاگریوه

سی هزار سوار دارند برای هر چی دیوه

هم یدالله شیرجنگی و هم نصرالله خان سنگین

چه بکشیم و چه زخمی بشیم چه وسط میدان

 

وروگرد = بروجرد

خوم = خودم

چول = بیابان خالی از سکنه

مین = بین

مردو = مردان خان رییس طایفه

ورم = جلوم

آساره = ستاره

میدو = میدان

سکون (سگون) = سگوند

قصوو = قصاب

گی وگیره = نوبت به بویت

منی = انگاری

بیرنون ، بیرانون = ایل بیرانوند

دووه سن = دویدند

پاپی خالدار= نام منطقه ای در خرم آباد

لغم = لگام

سگوند= نام طایفه بزرگی در لرستان که بدو قسمت سگون رحیم خانی و سگون عالی خانی تقسیم شده اند . قسمت اول آن در منطقه جنوب شرقی لرستان و قسمتی از خوزستان که لرنشین اند ساکن و قسمت دوم نیز در منطقه شمال شرقی خرم آباد در بخش زاغه سکونت دارند.

بیرانوند= بنوشته لرد کرزن و دکتر کلیم فوریه (سفرنامه سه سال در دربار ایران ص ۳۷۴) از جمله قوی ترین و پر جمعیت ترین قبایل لر ایران می باشند که طی دو قرن گذشته نقشی مهم و رلی اساسی در تحولات منطقه لرستان داشته اند . در زمان نادر شاه افشار که نزدیک به ۵۰۰۰ نفر از بیرانوند ها در حوالی قزوین ، اهواز و ورامین کوچانده شده بودند توسط وی به شیراز منتقل شدند ولی بعد از مرگ نادر شاه بسیاری از آنان به لرستان باز گشتند .هانری فیلد تعداد انان را به نقل از رابینو ۲۵ هزار نفر ذکر کرده که هزار خانوار انان را ساکن بخش الشتر و خاوه می داند . ژان دمرگان بیراوند ها را ، مردمی زیبا ، چهارشانه ، سبزه و قهوه ای با ران های کشیده ، موهای سیاه ، دماغ عقابی و شبیه به کردها با روحیه ای عجیب و بی اعتنا به خطرات احتمالی توصیف نموده است .

بزرگان بیرانوند معتقدند جدشان بنام بیران به همراه فردی بنام باجلان که هر دو دارای روحیه سلحشوری و شجاعت بوده اند زمانی متولی بقعه بابای بزرگ در دلفان بوده که با هجوم ترکان آسیای صغیر به ایران ، به ارتش ایران می پیوندند . بیران در صف پیاده و باجلان در صف سواره بدلیل بروز رشادت های بسیار بوسیله فرمانده شان به شاه معرفی و شاه نیز به نشان تقدیر مزارعی در محدوده دشت سیلاخور (مابین بروجرد تا دورود) به انها اعطا می نماید . بیران و باجلان با نقل مکان از دلفان به دلکان و آبسرده منطقه، ایل بیرانوند و باجولوند (باجلاوند) را ایجاد می نمایند .

بیران صاحب دو پسر بنام آلانیان و دشانیان می شود ، آلانیان به نوبه خود دوپسر داشته که از فرزندان اسد (که تیره های کر ، مهراب ، زید علی و بارانی از این نسل اند) ایل بیرانوند شروع به تکثر تیره های مختلف می نمایند . از اولاد «کر» پسر اسد پنج پسر بجای می ماند که بنام همین ۵ پسر پنج تیره بیرانوند شکل می گیرد (سیاه ، کلات ، ایمانقلی ، یاسم ، حوزعلی) . از «مهراب »پسر دیگر اسد نیز ۶ پسر بجای می ماند (صفر ، چرمان ، کوسه ، میخک ، زنجنیل ، دارجین ) .

تا زمان کریم خان زند خوانین بیرانوند از تیره « کر» انتخاب می شدند . اجداد خوانین کنونی بیرانوند که به خوانین میرزامی یا میرزااحمدی معروف بودند در زمان کریم خان قدرت و شوکت بسیاری داشته اند . میرزا احمد از اولاد شمس الدین به دامادی کریم خان زند می رسد و اولین فرد بیرانوند است که به لقب خانی مفتخر می گردد. خلاصه کلام انکه خوانین و روسای ایل بیرانوند در زمان کریم خان به بعد به ۶ خاندان بزرگ زیر در لرستان تقسیم شده اند:

۱- بیرانوند های عزیزخانی (عمدتا به سپاهی گری روی می آورند و صاحب منصب می شوند همچون احمد خان شجاعی)

۲- خوانین مرادی ( به ریاست مرحوم سلطان مراد مرادی )

۳- خوانین زینبی (که تا سال ۱۳۰۲ بر بخش هایی از لرستان حکومت می کردند و علی مردان خان ، شیخ علی خان امیر عشایر ، امیر همایون از این تیره اند )

۴- خوانین معروف به خانم بی بی از اولاد حیدر خان برادر اسد خان

۵- خوانین بانو (که تسمیه نامشان بواسطه مادرشان و از نسل حسین علی خان ساکن در هرو می باشند) و بالاخره

۶- خوانین علی محمد خانی ( که از نسل زین العابدین بوده و در سال ۱۳۰۲ بدلایلی نام خود را از بیرانوند به سپهوند تغییر می دهند ).

به ارث گذاردن روحیه و ژن دلیری ، جنگ جویی و شجاعت بیران در بین ایل و طوایف مختلف بیرانوند سبب درگیری بلامنازع تیره های مختلف این ایل در دوران های پس از تشکیل با حکام زورگو و جابر ایران بوده است ، بگونه ای که جمع کثیری از سران این ایل بدنبال درگیری با قشون سپهبد امیر احمدی، که از سوی رضا شاه برای سرکوب عشایر اعزام شده بود به چوبه های دار در بروجرد و خرم آباد (منطقه محسن آباد آن زمان که اکنون به شمشیرآباد مشهور است ) و دیگر مناطق لرستان کشیده و کشته شدند.

پر کن پیاله را
که این جام آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها ــ که در پی هم می شود تهی ــ
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!

جام تهی

من با سمند سر کش جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل :که آب ... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را ...

فریدون مشیری

------------------------------------------------------------------------

بخش هایی از سروده های همای در بخش پایانی که چوپان در جواب موسی خواند را می آورم :

 

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

شعر زیر آخرین قطعه اجرای شده در کنسرت است که سروده سعید جعفرزاده (همای) است

ملاقات با دوزخیان

این چه جهانی ست؟
این چه بهشتی ست؟
این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست؟
این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
آی رفیق این ره انصاف نیست، این جفاست
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست؟
راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست؟
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست
برهمه گویند کو هوشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
ار تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بدی یا مسیح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو،راست بگو،راست،آنجا نیز
راست بگو، راست بگو، راست،آنجا نیز
باز همین ماجراست؟
راست بگو،راست بگو،راست
فردوس برینت کجاست؟
این همه تکرار مکن ای همای
کفر مگو،شکوه مکن با خدای
پای از این در که نهادی برون
با غل و زنجیر برندت بهشت
بهشـــــــت همان نــــــــاکــــجاست
بهشـــــــت همان نــــــــاکــــجاست
وای به حالت همای،وای به حالت
این سر سنگین تو از سر جداست
این سر سنگین تو از سر جداست
نـــــه،نـــــه،نـــــه،نـــــه توبه کنم باز
حق با شمــــاست

http://www.homaymastan.com/files/images/mastan000.jpg

برای درد غریبی دوا شدن سخت است

میان مردم کافر خدا شدن سخت است

میان این همه سقراط پوچ خیالی

برای حل معما ، چرا شدن  سخت است

 

 سال گذشته بود  که از طریق برادر عزیزم ( فرید ) با اسم گروه مستان – همای آشنا شدم . هر چند که نتونستم سی دی کنسرت های این گروه رو براش پیدا کنم اما پیگیرش بودم تا اینکه چندی قبل با یکی از کارهای گروه مستان همای از طریق اینترنت آشنا شدم .

 

ای مفتی شهر از تو بیدارتریم

با این همه مستی زتو هشیار تریم

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان

انصاف بده کدام خون خوارتریم؟؟؟؟؟؟

 

همین دو بیت کافی بود تا بیشتر از قبل برم دنبال بدست آوردن اطلاعاتی راجع به این گروه و کارهایی که تا بحال اجرا کرده ... (  کنسرت هایی نظیر ملاقات با دوزخیان در کاخ نیاوران  - جدال عقل و عشق در تالار وحدت و مستان می آیند در دانشگاه تهران . گروه مستان – همای هم اکنون در امریکا مشغول اجرای چند کنسرت هستند .)

 اونچه که فهمیدم خلاصه میشه تو این مطلب  که همه کاره ی این گروه شخصی بسیار  جوون اما پخته ایه   بنام سعید جعفرزاده ( همای )  که هنوز سی سالگی رو هم تجربه نکرده . همای علاوه بر سرپرستی گروه به عنوان خواننده – شاعر – آهنگساز – تنظیم کننده و نوازنده فعالیت می کنه .  

 

آنگه که مرا می زده بر خاک سپارید

زیر کفنم  خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده  بنوشم

بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید

 

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی

بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی ...

:

نقطه ی قوت کارهای اجرا شده گروه مستان – همای به نظر من تو شعرهای پر معنایی ست که اکثریت قریب به اتفاق اون توسط خود همای سروده شده . حتی دو سه  شعری که از شعرای دیگه نظیر صائب تبریزی و صغیر اصفهانی و پروین اعتصامی انتخاب شده بسیار زیبا و دلنشینه ...

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت 

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ  از  تیرگی  حال  درون  تو  بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست  بهشت

 

 

نحوه برخورد گروه مستان با کلام فارسی، در مقایسه با دیگر گروه ها به طرز محسوسی متفاوته . اول اینکه اونها چرخش ملودی و توالی ریتم را بر اساس نیاز واژه ها دنبال می کنن و دیگر اینکه چندان در پی شعر کلاسیک ایرانی با الگوی غزل و قصیده و مثنوی نیستن و بنا به نیاز مفهومی خود، از واژگان موزون بهره می گیرن. همینطور نحوه بیان حالات موسیقایی مانند ضعیف و قوی نواختن، بر اساس مفهوم کلمات دنبال می شود. از این نظر کار آنها جذبه خاصی دارد که در یک اجرای زنده، مخاطب را به وجد می آره و ناخواسته به تشویق وا می داره (نقل از سایت گروه )

 

مطمئنم کسانی که به موسیقی سنتی و اصیل ایرانی علاقه مند هستند و کارهای همایون شجریان و سالار عقیلی و ... رو دنبال می کنن از دیدن ویدیوهای گروه مستان – همای که برگرفته از اجراهای سال گذشته ی این گروه در کاخ نیاوران و تالار وحدت هستش لذت فراوان می برن . اگر چه قسمت های کوچکی از اشعار استفاده شده در تصنیف های این گروه تو این پست گنجونده شده اما اگه این اشعار رو با آهنگ زیبایی  که توسط سعید جعفرزاده ساخته شده و خصوصاً با صدای ایشون بشنوین لحظات فوق العاده لذت بخشی رو تجربه می کنین ...

 

این می چه حرامی است؟؟ که عالم همه زان میجوشند!!

یک دسته به نابودی نامش کوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند!!

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند!!!

 

 

 

 

برای اینکه به صحت گفته ام پی ببرین این تصنیف زیبا رو گوش کنین ... وقتی به سایت گروه قدم بذارین از شما خواسته میشه  که در صورت داشتن علاقه این تصنیف رو دانلود کنین ...

 

این چه جهانی ست ؟ که نوشیدن می  نارواست

این چه بهشتی ست ؟ در آن خوردن گندم خطاست

آی رفیق این ره انصاف نیست ، این جفاست

راست بگو راست ، فردوس برین ات کجاست ؟

 

راستی آنجا هم  هر کس و ناکس خداست ؟؟؟؟

 

بر همه گویند که هشیار باش

بر در فردوس نشیند کسی

تا که به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسند که در راه عشق

پیرو زرتشت بدی یا مسیح ؟

دوزخ ما چشم به راه شماست ....

 

راست بگو راست بگو راست ،

 

 آنجا نیز ، باز همین ماجراست ؟

 

این همه تکرار مکن ای ( همای )

کفر نگو شکوه مکن بر خدای

پای از این در که نهادی برون

در غل و زنجیر برندت بهشت ...

( بهشت همان ناکجاست )

وای به حالت همای وای به حالت ...

این سر سنگین تو از تن جداست

نه ، نه ، نه ، نه  توبه کنم باز ،  حق با شماست ...

 

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم
اگر اینگونه با ساقی جفا کردم پشیمانم
من از عمری که با زاهد فنا کردم
من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم

من امشب گوشه میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

به هر جا پا گذارم کینه ها بینم
هزاران چهره در آیینه ها بینم
چه جایی خوشتر از میخانه بگزینم
من اینجا مست و حیرانم

من امشب گوشه میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

در اینجا هر که در دل باوری دارد
در اینجا هر غمی خنیاگری دارد
که در میخانه حتی دشمنت با خود
به جای دشنه دستش ساغری دارد

من امشب گوشه میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

در اینجا جز به کوی یار راهی نیست
در اینجا جز مهین دلدار شاهی نیست
در اینجا پادشاه عاشقان ساقیست
که او هم گاهگاهی هست گاهی نیست
در اینجا خون مردم خفته در خم نیست
در اینجا چهره آزادگی گم نیست
در اینجا تخت شاهی دوش مردم نیست

به نام عشق می خوانم
من امشب گوشه میخانه می مانم

لبخند

 

«  من از جهانی دگرم  »

 

من از جهانی دگرم من از جهانی دگرم             ساقـی از ایـن عالـم واهی رهـایـم کـن

رهـــــایـــــــــم کـــــن

 

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

 

تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد             تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد

تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد              تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد

تـو جــــــان مـــــی بخشـــی و اینجـــــا             بـــه فتـــوای تــو می گیرنـد جــان از مــا

نمیدانم کی ام من نمیدانم کی ام من              آدمــم روحـم خـدایـم یــا کــه شیطانـم

تو با خود آشنایم کن

 

اگــــــــــر روح خـــــداونــــــدی               دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خـدا اینجاست               خـدا در قـلب انسان هـاست

بـه خـود آی تــا کـه دریــابــی               خـدا در خـویشتـن پیـداسـت

 

همـای از دست ایــن عـالـم

پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همایم کن

 

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

 

مـن از جهانی دگـرم

 

 

« شعر آهنگ از همای »

«  کعبه  »

 

بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان          کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان

اگــر در کعبــه می گـــردد نمـایـان          پس بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی

 

در اینجا باده مینوشی ، در آنجا خرقه می پوشی ، چرا بیهوده میکوشی

در اینجا مـــــردم آزاری ، در آنجا از گنـــــــــــــه آری ، نمی دانم چه پنداری

 

در اینجــا همـــدم و همسایــــه است در رنــج و بیمــاری

تو آنجا در پی یاری

چــه پنـــداری کجــــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری

 

چه پیغــامـــی که جــز بــا یــک زبــــان گفتـــن نمی داند

چه ســلطانی که جــز در خـــانـــه اش خفتــن نمی داند

چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند

 

به دنبال چه می گردی که حیرانی

خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی

 

همـــای از جــــان خـــود سیری           کـــه خـــامـــوشی نمی گیـــری

لبت را چون لبــــان فرخی دوزند           تو را در آتش اندیشه ات سوزند

هــــــــزاران فتنـــــــه انگیـــــــزند           تــــو را بـــر سر در میخانه آویزند

 

 

« شعر آهنگ از همای »

«  محتسب و مست »

 

محتسب مستــی بـــه ره دیــــد و گـریبـــــانش گــــرفت         مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت مستــی زان سبب افتـــــان و خیـــــزان مــی روی          گفت جـــــــرم راه رفتـــــــن نیست ره همــــــوار نیست

 

گفت می بایــــــد تــــــو را تــا خـــــانه قــــــاضی بـــــرم          گفت رو صبـــح آی قـــــاضی نیمـــه شب بیـــدار نیست

گفت تــا داروغــــــه را گـــوئــــیم در مـسجــد بــــــخواب          گفت مسجـــد خــــوابـــــگاه مـــــردم بـــــدکــــار نیست

گفت دینــــاری بـــــده پنهــــــان و خــــــود را وا رهـــــان          گفت کـــــار شــــــرع کـــــار درهــــــم و دینــــــار نیست

 

گفت آنقـــــدر مستــی زهــــی از ســر بــر افتادت کلاه          گفت در ســــر عقــــل بایــــد بــــی کلاهی عـار نیست

گفت بایــــــد حــــد زننــد هشیـــــــار مـــــردم مست را          گفت هشیــاری بیــــار اینجـــا کسـی هوشیــار نیست

 

 

« شعر از پروین اعتصامی، آهنگ از همای »

 

«  توبه ها را بشکنید  »

 

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید

 

میخانه ها را وا کنید ای بـــاده خـــواران          پیمانـه را احیــا کنیـد ای مــل گســاران

باده ساغـر کنیـد ، توبـه ای دیگـر کنیـد          خرقه از تن برکنید ، توبه ها را بشکنید

 

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

یادی از آئین مستانی کنید ، مست پنهانی کنید          تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید

روز و شب معشوقــه بـــازی های عــرفــانی کنید          مــست پنهـــــانی کنیــد ، مست پنهــــانی کنید

 

همچـون خمـــاران توبــه ها را بشکنید

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

عاشقان غوغا کنید           بــر دل شیـــدا کنید

یک نفس گر میتوان ساغر زدن          پس چــرا اندیشـــه فـــردا کنیم

 

غصه از سر وا کنیم           پیمانه را احیا کنیم

ای بی قـراران ، ای بی قـراران

 

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

میخانه ها را وا کنید ای بـــاده خـــواران          پیمانـه را احیــا کنیـد ای مــل گســاران

باده ساغـر کنیـد ، توبـه ای دیگـر کنیـد          خرقه از تن برکنید ، توبه ها را بشکنید

 

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

 

« شعر آهنگ از همای »

«  خود سوختگان  »

 

داد درویشــــی از ســـــر تمهیــــــد            سـر قلیـــان خـویـش را به مــریــــد

گفت که از دوزخ ای نکــــو کــــــردار            قـــدری آتـــش بـــه روی آن بگــــذار

بگـــرفـــت و ببــــــــرد و بــــــــاز آورد            عقــــــــد گــوهـــــــــر ز درج راز آورد

 

گفت کـه در دوزخ هـر چـه گردیـــدم            درکــــــــات جحیــــــــم را دیــــــــدم

آتـــــش و هیـــــــزم و ذغـــــال نبود            اخگــــــری بهـــــــر اشتعــــــال نبود

هیچ کـس آتشی نمـــی افـــروخت            زآتش خویش هر کسی میسوخت

 

 

« شعر از صغیر اصفهانی، آهنگ از همای »

«  ملاقات با دوزخیان  »

 

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید           زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم           بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

 

آن لحظـــه کــه بـا دوزخیــــان کنـــــم مـــلاقات          یک خمـــره شـــراب ارغـــوان بــرم به سوغات

هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی           بنشینـــــم و بــــا دوزخیـــــــان کنـــم تــــلافی

جــز ساغـــر و پیمانــــه و ساقـــی نشنـاسـم           بــر پــایـــه پیمانــه و شـادی است اســـاسـم

گر همچــو همــــای از عـطش عشق بسـوزم           از آتــــــــش دوزخ نــــهراســــــم نــــهراســـــم

 

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید           زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم           بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

 

 

 

« شعر آهنگ

«  مه پاره  »

 

شیرین لبی شیرین تبـار               مست و مـی آلود و خمار

مـه پـاره ای بی بند و بار               بـا عشوه های بی شمار

هم کرده یـــاران را ملـول               هـم بــرده از دلهــــا قـــرار

مجموع مـه رویـــان کنــار               تـو یــار بــی همتـــا کنــار

زلفت چو  افشان میکنی               مــا را پریشـــان میکنــی

آخــر من از گیســوی تــو               خـود را بیاویــــزم بــــه دار

 

یاران هــوار ، مردم هــوار               از دست این بی بند و بار

از دست این دیـوانــــه یار               از کـــف بــــدادم اعتبــــار

می میزنـم ، می میزنـم                جـــام پیاپــی می زنــــم

 

هی میزنم هی میزنم بی اختیار

 

کندوی کامت را بیار، بر کام بیمارم گذار، تا جان فزاید جان تو

بر جان این دلخسته بشکسته تار

 

شیرین لبی شیرین تبـار               مست و مـی آلود و خمار

مـه پـاره ای بی بند و بار               بـا عشوه های بی شمار

هم کرده یـــاران را ملـول               هـم بــرده از دلهــــا قـــرار

مجموع مـه رویـــان کنــار               تـو یــار بــی همتـــا کنــار

زلفت چو  افشان میکنی               مــا را پریشـــان میکنــی

آخــر من از گیســوی تــو               خـود را بیاویــــزم بــــه دار

 

 

« شعر آهنگ از همای »

«  ناز مکن  »

 

ای صنم ، ای صنم ، ای صنم ، ای صنم ، ناز مکن ، ناز مکن

نـــــــاز مـــکن ، نـــــــاز مـــکن ، نـــــــاز مــکن ، نـــــــاز مـکن

 

نـــــــاز مـــکن ، نـــــــاز مـــکن ، نـــــــاز مــکن ، ای صنم                عشوه مکن ، عشوه مکن ، هلهله آغاز مکن ، این منم

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز می کشم                روز و شب ار عشوه کنی باز می کشم

تـــا بنشینی به بـــرم ، ای صنم                والــه و شوریـده سرم ، ای صنم

 

ای صنم ، ای صنم ، ای صنم ، ای صنم ، ناز مکن ، ناز مکن

روز و شب ار بگذرم از کوی تو

می زنـدم تیـــر دو ابـــــروی تو

وای به حال من دیوانه که افسار دلم بسته به گیسوی توست

 

نـــــــاز مـــکن ، نـــــــاز مـــکن ، نـــــــاز مــکن ، نـــــــاز مـکن

نـــــــاز مـــکن ، نـــــــاز مـــکن ، نـــــــاز مــکن ، ای صنم                عشوه مکن ، عشوه مکن ، هلهله آغاز مکن ، این منم

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز می کشم                روز و شب ار عشوه کنی باز می کشم

تـــا بنشینی به بـــرم ، ای صنم                والــه و شوریـده سرم ، ای صنم

 

ای صنم ، ای صنم ، ای صنم ، ای صنم ، ناز مکن ، ناز مکن

 

 

 

« شعر آهنگ از همای »

«  ای مفتی شهر  »

 

ای مفتــــــــی شهـــــــــــر از تــــــو بیــدارتـــــریــــم          بــا ایـــــن همـــــه مستی ز تــــو هشیارتـــــریــــم

تـــو خـــون کســــــان نوشـــــی و مــــا خـــون رزان          انصـــــــــــاف بـــــــــــده کــــــــــــدام خونخــــوارتریم


گوینـــد کـــــه دوزخـی بـــــود عــــــــاشـق و مـست

گوینـــد کـــــه دوزخـی بـــــود عــــــــاشـق و مـست

 

 

گوینـــد کســـان بهشت بـا حــــــــــور خــوش است          مــن می گویـــــــــم کــه آب انگــــــور خــوش است

ایـــن نقـــــــد بگیــــــر و دست از آن نسیـــه بـــــدار          کـــــــآواز دهـــــــــل شنیــــــدن از دور خــوش است

این می چه حرامیست که عالم همه زان میجوشد          یــــک دستــــه بـه نــــــابــــودی نــــامش کوشنــــد

آنـــــان کـه بـــــر عاشقــــــان حــــــرامـش کردنــــــد          خــــود خلــــــوت از آن پیـالـــــه هـــا مـی نوشنــــد

آن عاشق دیوانه کـه این خمار مستـــی را سـاخت          معشــــوق و شـــراب و مــــی پرستـــی را سـاخت

بـــی شـــک قـــــدحــی شــــراب نوشیـــــد و  از آن          سـر مـست شــد ایــن جهــان هستــی را سـاخت

 

گوینـــد کـــــه دوزخـی بـــــود عــــــــاشـق و مـست

گوینـــد کـــــه دوزخـی بـــــود عــــــــاشـق و مـست

 

 

 

« شعر از اسفندیار شاهیر، آهنگ از همای »

 

«  پندم ای زاهد مده   »

 

از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید

من همان مجنون مست یاغی ام          روز و شب محتاج جـــــام باقی ام

یک شب کنار زاهـــــد و          یک شب کنار ساقی ام

از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید

 

در خــرقــه پنهــان می کنـم، می را و کتمان می کنم، ترک ایمـان می کنم

هی بشکنـم پیمـان و هـی، تجدیــــد پیمان می کنم، ترک ایمـان می کنم

از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید

 

پنــدم ای زاهــد مــده          با که گویم با که گویم

من نمی خواهـم نصیحت بشنـوم          آی... آی مردم پنبه در گوشم کنید

از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید

 

دردی کشــــــم دردی کشـــم          بـــار رفیقـــــــان می کشــــم

پر میکشم همچون همای

در آتشم در آتشم در آتشم، ای وای و خاموشم کنید

از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید

 

با که گویم

من نمی خواهـم نصیحت بشنـوم          آی... آی مردم پنبه در گوشم کنید

من همان مجنون مست یاغی ام          روز و شب محتاج جـــــام باقی ام

یک شب کنار زاهـــــد و          یک شب کنار ساقی ام

از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید

 

 

 

« شعر آهنگ از همای »

«  بهشت   »

 

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت            هر کجا وقت خـوش افتـاد همانجاست بهشت

 

دورخ از تیـــــــــرگی بخت درون تـــــــــــــو بــود             گر درون تیــره نباشد همه دنیــــاست بهشت

 

 

« شعر از صائب تبریز،  آهنگ از همای »

«  این چه جهانیست  »

 

ایــن چه جهانیست؟ ایــن چه بهشتیست؟

این چه جهــانیست که نوشیـــدن مـی نارواست؟          این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست؟

آی رفیق این ره انصـاف نیست          آی رفیق این ره انصـاف نیست

این جفــــــــــــــــــاست

راست بگو، راست بگو، راست          فــــــردوس بــــرینت کجــاست؟

 

راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست

راست بگو، راست بگو، راست          فــــــردوس بــــرینت کجــاست؟

 

بر همه گویند که هوشیار باش

بر در فـــردوس نشینــــد کسی          تا کـه به درگــاه قیـــامت رسی

از تـو بپرسنــد که در راه عشق          پیـــرو زرتشت بدی یـا مسیـح؟

دوزخ ما چشم به راه شماست

 

راست بگو، راست بگو، راست          آنجا نیز، باز همین ماجراست؟

راست بگو، راست بگو، راست          فــــــردوس بــــرینت کجــاست؟

 

این همه تکــرار مکن ای همای          کفر مگو، شکوه مکن بر خدای

پـای از این در که نهادی بـــرون          در غل و زنجیــر برنـدت بهشت

بهشت همــان ناکجـــــــــاست          بهشت همـان ناکجـــــــــاست

 

وای به حالت همای وای به حالت

این سر سنگین تو از تن جداست

 

نه... نه.... نه... نه...

توبه کنم باز، حق با شماست

 

 

« شعر آهنگ از همای »

 

ای صاربان ای کاروان           لیلای من کجا می بری 

با بردن لیلای من            جان و دل مرا می بری

ای صاربان کجا می روی            لیلای من چرا می بری

در بستن پیمان ما             تنها گواه ما شد خدا 

تا این جهان بر پا بود             این عشق بماند بجا

ای صاربان کجا می روی            لیلای من چرا می بری

تمامی دینم به دنیای فانی            شرارهء عشقی که شد زندگانی

به یاده یاری خوشا قطره اشکی            به سوزه عشقی خوشا زندگانی 

همیشه خدایا محبت دلها            به دلها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود            حکایت ما جاودانه شود 

تو اکنون ز عشقم گریزانی            غمم را ز چشمم نمی خوانی

از این غم چو حالم نمی دانی .... 

پس از تو نبودم برای خدا            تو مرگ دلم را ببین و برو 

چو طوفان سختی ز شاخهء غم            گل هستییم را بچین و برو

که هستم من ان تک درختی            که در پایه طوفان نشسته

همهء شاخه های وجودش            ز خشم طبیعت شکسته

ای صاربان ای کاروان             لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من             جان و دل مرا می بری

ای صاربان کجا می روی             لیلای من چرا می بری         

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید زیر کفنم خمره ای از باده گذارید آندم که مرا می زده بر خاک سپارید زیر کفنم خمره ای از باده گذارید تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم گر همچو همای از عطش عشق بسوزم...از عطش عشق بسوزم از آتش دوزخ نهراسم ..نهراسم 

ساکت

 

زبان آتش

(فریدون مشیری)

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…گریه

اشعارلکی

                                     

 

                                                       ۱۳۷۱- ۱۲۹۴

اسفندیار غضنفری شاعر معاصر لرستان با تصحیح دیوان میر نوروز شاعر عصر صفوی لرستان و تصحیح دیوان ملا پریشان سهمی بزرگ در شناخت این دوچهره شعر کلاسیک دیار خود داشته است ومهمتر از آن تذکره گلزار ادب لرستان است ا مروزه بعضی با نا آگاهی از گذشته تاریخی لرستان و حدود حکومت اتابکان لر از همدان تا خانقین از غضنفری ایراد می گیرند که مثلا چرا شاعران ایلام وکرمانشاه را در این تذکره جای داده است

از جمله شاعران کرمانشاه محی الدین صالحی یکی از دوستان نزدیک غضنفری ماده تاریخ مرگ اسفندیار را این گونه سروده است :

هزارو سیصد سال هفتاد ویک

سیاپوشش کرد کردو لرو لک

یاران وجامن وش لو اوتک

جامعه ادب پگش کفت ویک

که این دوبیت بهترین پاسخ برای کسانی است که پیوند مردم غرب ایران را باور ندارند

غضنفری در گلزار ادب اشاره دارد به شاعران بزرگ لر باباطاهر میرنوروز ملا پریشان و ملا منوچهر

و از شاعران مکتب یارسان  بابا بزرگ و بابارجب وبابا لره و فاطمه لر و مریم جلاله

از شاعران کرمانشاه صالحی و خالد کرمانشاهی و کوچک عثمانوند و نادر هرسینی

از ایلام  غلامرضا ارکوازی و ملا رستم ایلامی

واز بختیاری ها به افسر بختیاری و پژمان اشاره می کند

او به متن شعر و زبان شاعران نیز وفادار است ومثلا سوگ سرود ار کوازی را در مرگ فرزند خود که با کوه باوه یال در آبدانان گفتگو می کند این گونه می آورد :

وباوه یال دیم وباوه یال دیم

اوروژ واویلا و باوه یال دیم

حاواس پریشان حالش حال حال دیم

سرتا پا برگش سیا زخال دیم

سر قله کاوان وسیا تم دیم

درختان ژِغم چی چوگآن چم دیم

من وباوه یال عهدمان کرد

من غم وا او تم تا روژ مردن

روله یه آثار شکار گاهته

یه جیگه کلزم شون راهته

بی تو چی ماهی افتاده خاکم

 برگم پلاسه جامه چاک جاکم

ومتاسفانه تا هنوز دیوان اشعار غضنفری چاپ نشده است و این هم ابیاتی از شعر او

- در دلت ای ماه مهر راه ندارد

مهر رهی در دل تو ماه ندارد

چشم ترا باغبان جون دید به دل گفت

باغ کس این نر گس سیاه ندارد

- آن کس که نظر بر گل زیبای من افکند

گل غنچه خودرا به کف پای من افکند

زیبا سخنی گفت سحر بلبل شیدا

آن گه که نظر بر گل سرو و سمن افکند

ای گل تو که یک پارچه لطفی چه شد ایام

گلبرگ ترت را به غبار دمن افکند

با گل که دلی شاد کند این کند ایام

با خار چه سازد که دلی در محن افکند


اهورا قربانی
ایران سرزمین من (من ای کهن بوم و بر ای ایران دوستت دارم )
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


ترجمه وب به 36 زبان زنده دنیا

آمارگیروب
هدایت به بالا آمارگیرالکسا

ترجمه آنلاین تاریخ وزمان  قرآن
مشاهده و دریافت کد
معرفی به دوستان اشتراک گزاری این صفحه را به اشتراک بگذارید خبر خبر
پخش آهنگ پشتیبانی آپلود عکس Page Rank بیرانوندها n3dyhe0szw1bwdhgyz.gif

300books

سخنان کورش دانستنیها تلویزیون آنلاین خوشنویسی خطاطي نستعليق آنلاين http://upload.tehran98.com/img1/cv1xn7y2jin4dzez7ua9.png hno6k419nlki7ndnrbi.png خلاصه امار سایت
بازدید امروز
: 225629
بازدید دیروز: 391861
افراد آنلاین: 620
بازدید کل: 25826713
« نمایش آمار کامل »